thumbnail

علی محمدمودب

خاطراتی از روستای تقی آباد میان جام

همیشه به روستایی بودنم بالیده ام، زادگاه من تقی آباد از روستاهای بخش میان جام  شهرستان تربت جام است . تقی آباد خیلی اسم قشنگی است یعنی جایی که پرهیزگاری، آن را آباد کرده است، و میان جام هم که بهترین جای جام است! بالاتر از مستی، لذت شراب بودن است!

من و زادگاهم تجربه عبور از جهان سنتی به جهان نو را از سر گذرانده ایم. کودک که بودم، نشانه های بسیار کمی از صنایع مدرن در روستای ما وجود داشت، رادیو، تراکتورهایی گاه گاه، یک موتور آب، یکی دو ماشین باری   و موتورسیکلت، و یک تیلر که هفته ای یک بار می آمد و در تریلی کوچکش همه چیز می فروخت! بچه ها همیشه دنبال تیلر می دویدند و یک بار مرا هم دواندند، پریدیم و روی تریلی کوچک سوار شدیم، من از همه کوچک تر بودم و راننده که نگهداشت تا دعوایمان کند، نتوانستم با بقیه در حال حرکت پایین بپرم و به گریه افتادم، راننده عصبانی اما مهربان شد و ایستاد تا من از تریلی کوچک پایین بیایم!

 این شاید یکی از اولین برخوردهای من با ماشین بود، بعدها یادم است که وقتی برای سفر به مشهد مجبور شدم سوار مینی بوس شوم، باز از ترس گریه می کردم، و بزرگ ترها به گریه ام می خندیدند.

انقلاب حادثه عظیمی بود که همه چیز را در زادگاه من تغییر داد.   پاسدارها که همه از بچه های خود روستا و روستاهای اطراف بودند، می آمدند و در مسجد روستا با پرژکتور، فیلم توبه نصوح! را نمایش می دادند، من کم رو و خجالتی روی میز مدیر مدرسه که برای مراسم به مسجد آورده بودند، رفتم و شعری برای امام خمینی خواندم، مدرسه روستا نو شد و ما بچه ها در ساختش هر چقدر اندک کمک می کردیم، برق اول به صورت هر خانه یک لامپ برای یکی دو ساعت اول شب آمد و بعد دیگر آمد! آب لوله کشی آمد. انتخابات شورا برگزار شد و یکی از کشاورزان اخمو که فقط یک رای آورده بود، با زن و بچه اش دعوا افتاد که چرا آبرویش را برده اند  و به او رای نداده اند!  از انبارهای گردن کلفت های رژیم سابق مدام یخچال و تلویزیون و این طور چیزها می آوردند و در مسجد قرعه کشی می کردند و با پول ناچیزی به روستایی ها می دادند. ماجرای آمدن تلویزیون به خانه ما خیلی جالب بود، پدرم نمی خواست بخرد، اما وقتی علی رضا برادر بزرگم برای دیدن تلویزیون هر شب به خانه کسی می رفت، بعد از دعوای مفصلی با قهر و ناراحتی به شهر رفت و با پدربزرگم و یک تلویزیون سیاه و سفید هشت اینچ پارس برگشت که آن را از عروس و داماد جوانی خریده بود و  در چفیه ای بسته بود، همراه با تلویزیون مصرف گرایی هم داشت روستا را مسخ می کرد.  

به سرعت همه چیز تغییر می کرد، جوان ها به جبهه می رفتند و بعضی هایشان شهید می شدند، مینی بوس های سپاه ما را برای تظاهرات ها به تربت جام می بردند. ما حالا همه چیز را دوست داشتیم، حتی جنازه های خونین شهیدان، کسی را غمگین نمی کرد، اشک می ریختیم و شاد بودیم، امام را دوست داشتیم، بزرگ ترها پای تلویزیون با دیدنش به گریه می افتادند و ما کوچک تر ها در حسرت عکسش بودیم که به سینه مان بچسپانیم. یکی از بزرگ ترین شادی هایمان، مجله بچه های انقلاب بود که به نظرم کار بچه های فرهنگی سپاه بود و خط به خط تمامش را می خوردیم

ما بچه ها مجبور بودیم کار کنیم، چون آن زندگی دشوار به جز این روش اداره نمی شد. با همه سختی های فقر و محرومیت، هرگز خاطره کودکی برای من تلخ نیست، چرا که عشقی عجیب زندگی را برای همه ما شیرین کرده بود.

و اما کتاب، جز کتاب های درسی، قرآن، کتاب حافظ، رساله توضیح المسائل و مفاتیح، کتاب دیگری در خانه ما نبود. حافظ را هم برای مشق مکتب برادر بزرگم گرفته بودند که اتفاقا به خاطر مشق از روی نستعلیق با وجود سواد کم، خط خوشی داشت! جایی گفته ام که حافظ معلم کلاس اول شعرم بود! معناهای بسیاری از شعرهایش را خوب نمی فهمیدم، اما با شوقی عجیب می خواندمش و از آن ها که می فهمیدم بی حد لذت می بردم! شعر با همان یک کتاب مرا تسخیر کرده بود به نحوی که یادم است روزی وقت مشاجره با یکی از بچه ها سر بازی به طعنه به او گفتم: ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم/ یا جام باده یا قصه کوتاه! و آن بنده خدا هاج و واج نگاهم کرد!

یکی از بچه های روستا به نام شهید حسن رمضانی! که محصل رشته کشاورزی هنرستان فنی تربت جام بود، با چند تای دیگر از بچه های بسیج یک کتابخانه چندهزار کتابی در مدرسه کهنه روستا راه انداختند که ما بچه ها را بسیار خوشحال کرد. حالا می توانستیم داستان راستان شهید مطهری و قصه ابوذرش و قصه هایی مثل خانه درختی را در کتاب های رنگی و عکس دار بخوانیم. سپاه و جهاد با هم، همه کار می کردند!

بعدها که بزرگ تر شدم و مدتی خودم آن کتابخانه متروک را فعال کردم، دیدم که کنار آن کتاب های خوب برای ما بچه ها، چه کتابهای عجیب و غریبی از انسان تک ساحتی تا السماء و العالم و اقتصاد توحیدی بنی صدر و .. به آن کتابخانه آمده بود. اما با این همه برای آن دوره، همان کار، کار خیلی بزرگی بود!

پدر و مادرم  ده دوازده سال است که از آن روستا کوچیده اند، حالا اما آن روستا باز تفاوت کرده است، خیلی از خانه هایش نوسازی شده اند و همه تلفن و گاز دارند، جوی آب کشاورزی تبدیل به لوله شده است تا آب هرز نرود و...

کشت غالب روستا به زعفران تغییر کرده است که تاثیرات خوبی در معیشت کشاورزها گذاشته، اما کارگرهای روزمزد همچنان مشکل دارند، مشکلات جدیدی هم البته پیش آمده است، مخصوصا از ده دوازده سال پیش اعتیاد بیشتر شده است....

باید بروم و ببینم!

 (این خاطره برای بخش زادگاه مجله همشهری داستان نوشته شده است)