به سرخی دیده‌ام نظر کن، کز آن‌چه دیده نشانه دارد

به جان درآویز با تن من‌، اگر چه صدها زبانه داردغروب و دلْ‌‌خسته مردت از شهر،  باز رو سوی خانه داردبه مهر و گرمی به بَر بگیرش‌، که نغمه در جان او نمیرداگر چه ساز دلش شکسته‌، هنوز بر لب ترانه دارددرخت واری به باغ رُستم‌،  ولی گُدازه به جوی‌ها بودبه جان در آویز با درختت، اگر چه صدها زبانه داردنپرس شاخ از چه بر سرم رُست، چیزهایی عجیب دیدمخیال کُن قاطری ببینی، که جای دم تازیانه دارد!عجب نباشد ز دوش ضحاک‌، رستن اژدها به قصهعجایب است این‌که اژدهایی، کبوترانی به شانه دارد....اجاق‌ها بود و داغ‌ها بود، هر...

چهارشنبه 26 تیر 1392



به جان درآویز با تن من‌، اگر چه صدها زبانه دارد
غروب و دلْ‌‌خسته مردت از شهر،  باز رو سوی خانه دارد

به مهر و گرمی به بَر بگیرش‌، که نغمه در جان او نمیرد
اگر چه ساز دلش شکسته‌، هنوز بر لب ترانه دارد

درخت واری به باغ رُستم‌،  ولی گُدازه به جوی‌ها بود
به جان در آویز با درختت، اگر چه صدها زبانه دارد

نپرس شاخ از چه بر سرم رُست، چیزهایی عجیب دیدم
خیال کُن قاطری ببینی، که جای دم تازیانه دارد!

عجب نباشد ز دوش ضحاک‌، رستن اژدها به قصه
عجایب است این‌که اژدهایی، کبوترانی به شانه دارد
....
اجاق‌ها بود و داغ‌ها بود، هر آن‌چه دل هر کجا که دیدم
به سرخی دیده‌ام نظر کن، کز آن‌چه دیده نشانه دارد


نظر جدید

 

نام

ایمیل

 
تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید: